به گزارش اطلاعات آنلاین، حسین منزوی یکم مهرماه سال ۱۳۲۵ در شهر زنجان و در خانوادهای فرهنگی زاده شد. پدرش، محمد نام داشت و به ترکی شعر میسرود. منزوی همواره بر این باور بود که الفبای شعر را از پدرش آموخته و در خانهای قد کشیده که صدای زمزمه شعر، پیش از درک معنای کلمات، با موسیقی خود در گوش او طنینانداز میشده است؛ گویی شعر در آن خانه، همچون نان و آب، بخشی جداییناپذیر از روزمرگی بود.
او در بیان خاطراتش، کودکی خود را در فضایی میان خشونت طبیعت و لطافت باغها توصیف میکرد؛ تضادی که بعدها در شعرهایش به شکل تقابل عشق و درد متجلی شد. منزوی معتقد بود از همان کودکی آموخته که به اشیا و آدمها نه با چشم سر، بلکه با نگاهی جستوجوگر و شاعرانه بنگرد. او خود را زادهشده با غزل میدانست و تاکید داشت که غزل برای او نه یک انتخاب آگاهانه، بلکه تنها راه برای نفس کشیدن بوده است.
سرودن شعر از همان سالهای اول مدرسه به صورت جدی در او تبلور پیدا کرد. او به خاطر میآورد که در دوران دبستان، هنگام انشانویسی ناخودآگاه به دنبال کلمات آهنگین میگشت. نخستین تلاشهای او، نه غزلهایی پخته، بلکه کوششهایی کودکانه برای بازتاب زیباییهای طبیعت زنجان بود. منزوی جرقه اصلی شاعریاش را مربوط به کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی میدانست؛ زمانی که سرودن یک دوبیتی درباره پاییز، تعجب و تردید معلمش را برانگیخت. او این اتفاق را اولین برخورد خود با نقد و البته تاییدی غیرمستقیم بر قریحهاش قلمداد میکرد.
منزوی از جمله شاعرانی بود که با شعر میزیست و نه تنها هنگام سرودن، بلکه در تمام شئون زندگی، شاعر بود. او غزل را پناهگاه طوفانهای درونی نوجوانیاش میدید و بر این باور بود که او شعر را انتخاب نکرده، بلکه شعر او را برگزیده است. در آن سالهای حساس، کتابخانه پدر برای او حکم سرزمین عجایبی را داشت که در میان دیوان حافظ و سعدی و ریتم ابیاتشان، ساعتها به رویاپردازی میگذشت.
او هرچند در زندگی ناکامیهای بسیاری دید، اما تمام این رنجها او را به ادبیات نزدیکتر کرد. منزوی در رنجهایش معنایی برای زندگی مییافت و معتقد بود از همان ابتدا، زندگیاش در کلمات معنا پیدا کرده است. او مرزی میان بیداری و رویا، یا پیادهروی در خیابان و سرودن یک بیت نمیدید و غزلهایش را همان زندگیاش با تمام زخمها و دلدادگیها میدانست. در نگاه او، ادبیات تنها رفیق وفاداری بود که وقتِ از دست رفتنِ همه چیز، به دادش میرسید؛ نه به عنوان یک فعالیت فرهنگی، بلکه به مثابه روشی برای تحمل سنگینی هستی.
در جهانبینی منزوی، رنجهای زندگی نه یک بنبست، بلکه سوختِ موتور خلاقیت محسوب میشدند. این شاعر بر این باور بود که زندگیِ بدون رنج، اساساً ادبیات ندارد و شاعر کسی است که بلد باشد از زخمهایش نردبان بسازد. او تاکید داشت که اگر فاجعه در زندگیاش نبود، شعرش اینگونه با خون و عاطفه آمیخته نمیشد.
منزوی خود را شاعری نمیدید که در خلأ زندگی میکند؛ او زندگیاش را ادامه زیست حافظ، سعدی و نیما میدانست و حس میکرد هنگام سرودن، فریاد تمام گذشتگان در حنجره اوست. ادبیات پیوندی بود که او را به ریشههایش وصل میکرد و به زندگیاش در این جهان گذرا، اعتبار میبخشید.
محمدعلی بهمنی، شاعر فقید درباره منزوی میگوید: «اگر بخواهیم غزل بعد از نیما را بررسی کنیم باید بگوییم که هوشنگ ابتهاج در غزل پلی میزند و منوچهر نیستانی از این پل عبور میکند و ادامهدهنده این راه حسین منزوی است که طیف وسیعی را به دنبال خود میکشد.»
منزوی سال ها در تهران زندگی و در مجامع ادبی شرکت میکرد اما در سالهای پایانی عمر به زادگاه خود بازگشت و تا زمان مرگ در زنجان باقی ماند. او سرانجام شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۳ بر اثر نارسایی قلبی و ریوی و پس از یک عمل جراحی طولانی در بیمارستان رجایی تهران درگذشت.